تبليغاتX
درد دلهای شعر من با تو
درد دلهای شعر من با تو
شعر و داستان
 
یادتو
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط فرشته |

به نام خدا

محرم نامه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط فرشته |
محرم نامه
15 دی 87 - 20:14

به نام خدای حسین

باز هم محرم .چیزی به حماسه اش نمانده به عاشورایش  .وهوا دلگیر است  زمین انگار تفتیده .در سرد سرد دی خبری از برف نیست  از عزایش اسمان و زمین هم داغ دارند .

من نیز داغدارم  بیش از هر سال شاید اگر ایجاز را در شب عاشورایش ندیده بودم هرگز باور نمی کردم بلندی مرتبه اش را

روزگاری بود که گر چه ظاهرا شیعه مذهب بودم اما در دل اعتقاد محکمی نداشتم در واقع شفا را خرافه و غیر واقعی می پنداشتم و دور از باور شاید اگر ایجاز دست معجزان سردار بی  دست را با چشم خویش نمی دیدم هنوز هم بر عقیده خود استوار می ماندم

اما خواست خدا بود که من ببینم انچه را لازم است برای دیدن تااعتقاد اوردن

چند سال قبل شب عاشورایش را در مسجدی به صبح رساندم که ایمان من را محکم کرد

در محلی که تمام اهالی بومی اش  از سلاله امامزاده ای هستند  و به ده سادات معروف است به

دعوت دوستی شب را در ان مسجد گذراندم ساعت چیزی بیش از 11 گذشته بود که اشنایی را دیدم که همسرش را روی دست به مسجد اورد زن مریض و نحیف حتی قدرت حرکت خویش را از دست داده بود سرطان مغز استخوان به تمام وجودش ریشه دوانیده بود پزشکش از درمان او نا امید شده و او به ظاهر اخرین روزهای عمرش را می گذراند انشب من تا ساعت 3 بیدار بودم و او را می دیدم که اشک می ریزد و معتقدانه دعا می کند از ساعت سه تاشش  صبح من خواب بودم ساعت شش که از جای برخاستم زن مذکور سر جایش نبود کمی تعجب کردم اما زمانی تعجب من به اوج رسید که خبر سلامتی او را شنیدم سالم و سرحال حتی یک سلول سرطانی در بدنش به جای نمانده بود

با عده دیگری از اشنایان به دیدارش رفتیم و او ماجرای شفا یافتن خود را اینگونه تعریف کرد:

ساعت از چهار صبح گذشته بود من هنوز بیدار بودم داشتم حضرت عباس را قسم میدادم به جان دختر سه ساله امام حسین که از خدا بخواد به دختر سه ساله من رحم کنه قسم میدادم که واسطه بشه  پیش خدا تا من سلامتیم رو به دست بیارم در دل ضجه می زدم اما در ظاهر فقط اشک می ریختم به دودلیل اول اینکه نمی خواستم  با سر و صدا کردن و نالیدن مزاحم سایرین باشم و دوم اینکه دوست نداشتم به جز خدا شخص دیگری به حال زار من ترحم کنه البته من از همه التماس دعا داشتم ولی نه انتظار ترحم

دمادم اذان صبح بود که احساس کردم خواب می بینم  اما متعجب بودم چون می دانستم بیدارم در حالتی بین خواب و بیداری زلزله خفیفی را حس کردم و به دنبال ان یک سایه نورانی را دیدم که به سوی من امد و گفت:از جا برخیز و به خانه برو دخترت منتظر توست با چشم گریان برای شفای تو  دعا می کنه گفتم :اقا من نمی تونم از جا بلند بشم توان حرکت ندارم کاش دستم رو بگیری و بلندم کنی و ان اقا گفت من دستی ندارم که دست تو رو بگیرم خودت بلند شو و به خانه برو

و او از جا بلند  می شود و در کمال تعجب می بیند قوای از دست رفته خویش را باز یافته 

این ماجرا که در محله زندگی من اتفاق افتاد باعث شد به ایجاز ایمان بیاورم وبدانم که شفا وجود دارد اگر قلب پاکی خالصانه خدا را بخواند  و به معجزه یقین داشته باشد و باز فهمیدم ائمه ما  بر حقند و واسطه های خدا هستند با مردم

شهادت امام حسین فرزند برحق شیر خدا را به تمام پیروان حضرتش تسلیت عرض می کنم


جاجرودمن
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم شهریور 1387 توسط فرشته |

به نام خدا

جاجرودمن

دربسترخویش

ارام و کم اب

امارونده

همچون زنی نرم

زیباوگیرا

از عشق زنده

باپیچ و تابی مسحورودلکش

دل می رباید

کل وجودش لبریز اواز

جان می فزاید

این جاجرود است

رودی نمادین

از خاطراتم

از عشق دیرین

یک روزگاری

درقلب این رود

عشق من و او

رازی نهان بود

اما گذشت و ان غنچه پژمرد

ان عشق ناگاه

درقلب مامرد

ازشعله افتاد

ان اتش گرم

اماهنوزم این بستر نرم

این رود زیبا

باقیست برجاست

همچون گذشته

زیباوگیراست

شورحیاط است

اززندگی پر

بالحن دلکش

اواز شرشر

بعدازگذشت ان عشق دیرین

من گشته فرهاد

این رود شیرین

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط فرشته |

به نام ان خدایی که جان را فترت اموخت

یک شعری هست از فروغی بسطامی که من خیلی دوست دارم به نظرم خیلی پر معناست

این شعرو تو دوران دبیرستان دوستم صفورا تو دفتر خاطراتم نوشته بود و من تازگیا فهمیدم

از فروغی بسطامیه

قبل از این هم ی شعر دیگه از بسطامی بود که خیلی دوست داشتم و با این مطلع شروع میشد

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

و متاسفانه فقط همین یک بیت تو ذهنم مونده

اما این پند نامه که واقعا"زیباست

تابه کی ای دل دیوانه به دام هوسی

نگذاری که من اسوده برارم نفسی

که به دنبال سرزلف بتان می کشیم

که عنانم بسپاری تو به هر خارو خسی

ای دل از خواهش بیجای تو بیچاره شدم

می برم شکوه ات اخر به بردادرسی

نیست همدردی که بردارد ز غم بار کسی

درجهان یارب نیافتد کارکس برناکسی

سوزد و گرید و افروزد و نابود شود

هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

هیچ کس جانا نمی سوزد چراغش تا به صبح

پرمخند ای صبح صادق به شب تار کسی

بی جهت هرگز نمی گردد کسی یار کسی

یار بسیار است تا گرم است بازار کسی

ما به یک لقمه نان و کهن جامه خود ساخته ایم

چشم امید نداریم به احسان کسی

گر کباب جگر خویش بباید خوردن

بخورو در گذر از بره بریان کسی

هرکه افتد نظرش در پی ناموس کسی

پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسی

بی گمان دست براغوش نگارش ببرند

هرکه یک بوسه ستاند زلب یار کسی

کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد

تاکه هر بی سرو پایی نشود یار کسی

*

*

*

 

شعر من
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط فرشته |

به نام پروردگار

شعر من

با همه بی رنگیش

بی سبک

بی وزن وردیف و قافیه

درنگاه اول حتی شعر نیست

اما

بی نهایت زیباست

می نشیند بر دل

شعر من درددلهای دل دلمرده ایست

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
یادتو
محرم نامه
جاجرودمن
شعر من
آرشيو
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پيوند ها
خشن اما خونسرد
سرسبزی شعر سپید
بینش سبز

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >